شمس الدين محمد كوسج

214

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

سواران جنگى به زيرش هزار * به آهن درون غرقه اسب و سوار ز تابيدن گونه‌گونه درفش * هوا گشت زرد و كبود و بنفش چو درياى جوشان سراسر زمين * كه باشد همه « 1 » موج او آهنين چو دستان جهان را بر آن‌گونه ديد * خروشى چو شير ژيان بركشيد بر برزو آمد پر از درد و كين * ورا ديد خفته به روى زمين ز كينه چو دو چشمه « 2 » خون كرده چشم * برو بر يكى بانگ برزد ز خشم برآورد برزوى از خواب سر * همى ديد تازان برش زال زر به دو گفت دستان كه اى بىخرد * ز شيران كينه نه اين « 3 » درخورد نبينى كه چون گشت روى زمين * چو درياى جوشان شد از مرد كين تو را پهلوانى نه اندر خور است * كه پيش و پس تو همه لشكر است سپهدار توران به نزدت رسيد * چو بشنيد برزو ز كين بردميد بر آن دشت چون كرد هرسو « 4 » نگاه * جهان ديد چون روى زنگى سياه زمين گشته « 5 » از سم اسبان ستوه * تو گفتى روان بود در دشت « 6 » كوه ز هامون برآمد به بالاى زين * برآورد گرز گران را ز كين به دستان چنين گفت كاى نامور « 7 » * به بخت جهاندار پيروزگر « 8 » برآرم ز توران « 9 » و لشكر دمار * نجويند ز ايران دگر كارزار سپه ديد كآمد دمادم برش * گرفتند گردان به گرد اندرش درفش سپهدار توران بديد * كه نزديك آن نامداران رسيد درفش سيه پيكرش اژدها * كه گفتى بخواهد كشيدن هوا يكى پيل و تختى برو بر به زر * ز گوهر ببسته به گردش كمر

--> ( 1 ) . ك : كه ( ! ) ؛ ن : همى . ( 2 ) . ن ، س : طاس . ( 3 ) . ن : اندر . ( 4 ) . ن ، س : به هر سوى چون كرد برزو . ( 5 ) . ن ، س : گشت . ( 6 ) . ك : دشت و ؛ ن ، س : روان گشت بر دشت . ( 7 ) . ن : نامدار . ( 8 ) . س : تو و شاه فيروزگر ؛ ن : شه آن خسرو كامكار . ( 9 ) . س : هومان .